53 - انتخاب انقلابى و سرنوشت ساز



زيد بن حارثه كه از اصحاب نزديك پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله ) بود، در دوران ، كودكى با مادش سعدى دختر ثعلبه كه از طايفه معان بود، به خانه بستگان خود مى رفت ، در دوران جاهليت كه دوران زور و استعمار بود، و هر كسى زورمندتر بود بيشتر غارت مى كرد، طايفه بتى قين به بستگان مادرى زيد حمله برده و اموال آنها را غارت كردند و زيد را جزء كالاهاى غارت شده ، به اسارت گرفتند و به عنوان برده به بازار آورده و فروختند.
حكيم بن حزام (برادر زداده خديجه كبرى ) زيد را براى عمه اش خديجه (عليهما السلام ) خريد، پس از آنكه پيامبر (صلى الله عليه وآله ) به پيامبرى رسيد، زيد را دعوت به اسلام كرد، او اسلام را پذيرفت از اينرو زيد، سومين يا چهارمين نفرى است كه قبول اسلام كرده است .
حارثه پدر زيد از فراق زيد خيلى ناراحت بود و در اين باره شعرهاى غم انگيزى سروده بود و به بستگان سفارش كرده بود كه بگردند هر كجا او را يافتند خبر دهند.
تا اينكه در مراسم حج ، چند نفر از طايفه كلب ، زيد را ديه بودند و همديگر را شناخته بودند، زيد به آنها گفت : مى دانم كه پدر و مادرم براى سخت ناراحتند، ولى اين شعر را از قول من به آنها برسانيد:
فانى بحمدالله فى خير اسرة
كرام معد كابرا بعد كابر
من بحمد خدا درميان بهترين و گراميترين خاندان هستم كه همه جوانمردى وبزرگوارى و نيكوكارى در آن جمع است .
آن چند نفر از طايفه كلب ، پس از مراسم حج به وطن (كه در حدود يمن بود) برگشتند و جريان ديدارشان را با زيد را به پدر زيد گفتند و موقعيت زيد را شرح دادند و سوگند خوردند كه راست مى گويند.
حارثه پدر زيد همراه برادرش كعب (عموى زيد) و فديه (مال و ثروتى ) براى خريدن زيد برداشتند وبه سوى مكه رهسپار شدند.
در مكه از پيامبر (صلى الله عليه وآله ) سراغ گرفتند، به آنها گفته شد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله ) در مسجد است ، آنها به مسجد رفته و به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله ) شرفياب شدند، و گفتند:
اين پسر عبدالله اى پس عبدالمطلب اى پسر هاشم اى پسر بزرگ و آقاى قوم خود، شما اهل حرم خدا و همسايه آن هستيد و كنار خانه خدا بسر مى بريد، شما كسى هستيد كه محبوسان را آزاد مى كنيد و به اسيران غذا مى دهيد ما به حضورت در مورد فرزندمان كه نزد شما است آمده ايم ، بر ما مننت بگذار و به ما احسان كن ، و او را به اين فديه (اموال ) تعويض فرما. و هر چه فديه بيشتر بخواهى ادا مى كنيم .
پيامبر فرمود: فرزندتان كيست ؟
گفتند: زيد پسر حارثه .
پيامبر فرمود: پيشنهاد مرا مى پذيرد؟
گفتند آن چيست ؟
فرمود: زيد را بطلبيد و اختيار را به خود او واگذار كنيد، اگر شما را برگزيد ت او بدون فديه ، مال شما باشد، واگر مرا برگزيد، سوگند به خدا من كسى نيستم كه هر كس مرا برگزيد، او را از خود برانم ، بهر حال او آزاد است .
آنها گفتند با ما با كمال احسان و انصاف سخن فرمودى .
پيامبر (صلى الله عليه وآله ) زيد را احضار كرد، و به او فرمود: اينها را مى شناسى ، عرض كرد: آرى ، فرمود: كيستند؟ گفت اين پدرم و اين عمويم مى باشد.
فرمود: اكنون تو آزاد هستى ، پدر و مادرت را اختيار كنى يا ما را زيد گفت : من تو را برگزيدم و هيچكس را بر تو مقدم نمى دارم ، تو بجاى پدو عمويم هستى .
پدر و عموى زيد به زيد گفتند: واى بر تو، تو بردگى را بر آزادى و بر پدر و عمو خويشانت ترجيح مى دهى ؟ زيد گفت : پدرم ! آرى ، انى قد رايت من هذا الرجل شيئا ما انا بالذى اختار عليه احدا ابدا
من از اين مرد چيزى ديدم كه هرگز هيچكس را بجاى حضور و خدمت او بر نمى گزينم
از اين پس پيامبر (صلى الله عليه وآله ) اعلام كرد: كه زيد پسر من است ، من از او ارث مى برم و او نيز از من ارث مى برد، و مسلمانان طبق اين اعلام به او زيد بن محمد مى گفتند.
وقتى پدر و عموى زيد، زيد را در كمال راحتى و آسايش در نزد شخصى بزرگوار ديدند، خوشحال شدند و با كمال خرسندى و رضايت از مكه به وطن خود بازگشتند. (338)